ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم بجز رویت نمیخواهم که روی هیچ کس بینم من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم که چون فرهاد باید شُست دست از جان شیرینم تو را من دوست میدارم خلاف هر که در عالم اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم کنون امید بخشایش همیدارم که مسکینم دلی چون شمع میباید که بر جانم ببخشاید که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینم تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمیآید روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم رقیب انگشت میخاید که سعدی چشم بر هم نه مترس ای باغبان از گل که میبینم نمیچینم ............................................................................................ روز بزرگداشت سعدی عزیزم مبارک .چیه خب؟عزیزمه،دوستش میدارم زیاد دلم میخواست یه عالمه از غزلیاتشو اینجا بذارم اما نمیشه غزل بالایی غزل 423 از دیوان اشعار استاد هست. و اینکه تو چه ارمغانی آری،که به دوستان فرستی؟ چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی
حال بدیست وقتی بغض داری و خالی نمی شود وقتی حس میکنی خفه میشوی کم کم ..... تو با تمام قلبت بغض های مرا وا میکنی حالم را میفهمی صبر میکنی تو تنها تو با من مدارا میکنی و من مدیون تو میشوم مدیون خوبیهایت بارها گفته ام من کوچکم برای عشق بزرگ تو ............................................................................................................................ پ ن1:سلام عیدتون مبارک پ ن 2:از همه ی دوستای عزیزی که میان اینجا و نوشته های این وبو
میخونن خواهش میکنم که رودربایستی نداشته باشین،اگه از نوشته هام حالتون بهم
میخوره بی تعارف بگین چون در غیر اینصورت نه تنها به من که به خودتونم دروغ میگید
مگسی را کشتم! نه به این جرم که حیوان پلیدی است،بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید،به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم ای دو صد نور به قبرش بارد؛مگس خوبی بود من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد مگسی را کشتم! دقیق نمی دونم اما فکر کنم از مرحوم حسین پناهی باشه شادم که میگذرد این روزها بامن از لحظه دیدار بگو بامن از عالم اسرار بگو بامن از راز نهان مانده به لب بامن از نغمه گفتار بگو بامن از آنکه تو را داده به من بامن از لطف همان یار بگو بامن از سرخوشی لحظه وصل بامن از آتش سرشار بگو بامن از چهره آغشته به اشک بامن از دیده غم بار بگو بامن از تلخی ایام فراق بامن از دوری دلدار بگو بامن از دلخوشی دیدن تو بامن از گردش پرگار بگو بامن از شمع فروسوخته در عشق و جنون بامن از هرچه دلت خواست بگو ۱۵۹ قطره ی بارونِ ِ دلم خلوت زندون ِ دلم لیلای بی دریای من گریه ی مجنون دلم ابر کبود من تویی بود و نبود من تویی مُهر سجود من تویی وای به روزگار من هوا تویی نفس تویی لحظه ی پیش وپس تویی عاشق در قفس منم ای دل ِ بیقرار من گریه منم،ابر تویی درد منم،صبر تویی بارش بی وقفه منم ای د ل ِبیقرار من عاشق دیدار منم محو پدیدار تویی خسته و بیمار منم عشق تویی، یار تویی دیروز که فهمیدم حال ت خوب نیست،گفتم تو عاشق تری قبول خدا تورو بیشتر از من دوست داره قبول دیشب که تمام طول مسیر خونه ی پدربزرگ تا خونمون رو گریه کردم از درد دیشب که تا صبح خواب نداشتم و امروز که توی تب می سوختم فهمیدم ...... به قول ِ خودت: ای بابا....... ................................................................................................... پ ن:این ماجرا مربوط به من و یکی از دوستامه یه دوست که مثل خواهر می مونه برای من
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Pichak |



